یادم میاد مدتی بود وقتایی که چیزی ذهنمو زیاد مشغول می کرد... و مخصوصا مواقعی که اون چیز عصبانیم می کرد... روی سنگ های رودخونه ای (که اکثرا یه کیسه پر زیر تختم داشتم) نقش های ساده و انتزاعی میکشیدم... یه بار هم پیش اومد که انقدر نقش یه دایره رو که روش یه ضربدر خورده بود، گود کردم که چاقو از دستم در رفت و دستم برید... منم بهش توجهی نکردم... یعنی اصلا متوجه ش نشدم!! تا بالاخره با دیدن رد خون روی سنگ سفید تخم مرغی شکلی که دستم بود... متوجه شدم! راستش این شاید زیادم ربطی به حجاری های احمد نادعلیان نداشته باشه... اما به محض دیدن کاراش... یاد این پیشینه خودم افتادم...
نادعلیان مجموعه کارهای متعددی رو از روی علاقه خودش دنبال کرده... ولی همکاریش با کودکان برای من خیلی خیلی جالب و دوست داشتنی بود! این که بیای و دنبال خطوط ساده و بی غل و غش کودکانه خودتو شریک اونا بدونی... نقاشیشون رو روی سنگ حک کنی و پول فروشش رو با اونا تقسیم کنی!... خیلی قشنگه... نه! بهتره به این زیبایی بگم: "دیوانه وار زیباست!..."
اینجور کار کردن... از روی عشق جلو رفتن... و آماده بودن برای هرچیزی که پیش بیاد... واستفاده از رخداد ها برای پیش بردن کار... یعنی اصل زندگی... یعنی شور عشق... یعنی هنر... یعنی حرک و تکاملی در طی این حرکت، که من شدیدا بهش علاقه دارم...
لینک های مرتبط:
[+] وب سایت رسمی احمد نادعلیان
[+] سنگهایی که به رودخانهها برمیگردند (ساغر رفیعی - رادیو زمانه)

