25 May 2008

بازگشت به ریشه ها... یا کودکی...!

15-return to the roots or the childhood

یادم میاد مدتی بود وقتایی که چیزی ذهنمو زیاد مشغول می کرد... و مخصوصا مواقعی که اون چیز عصبانیم می کرد... روی سنگ های رودخونه ای (که اکثرا یه کیسه پر زیر تختم داشتم) نقش های ساده و انتزاعی میکشیدم... یه بار هم پیش اومد که انقدر نقش یه دایره رو که روش یه ضربدر خورده بود، گود کردم که چاقو از دستم در رفت و دستم برید... منم بهش توجهی نکردم... یعنی اصلا متوجه ش نشدم!!  تا بالاخره با دیدن رد خون روی سنگ سفید تخم مرغی شکلی که دستم بود... متوجه شدم! راستش این شاید زیادم ربطی به حجاری های احمد نادعلیان نداشته باشه... اما به محض دیدن کاراش... یاد این پیشینه خودم افتادم...

nadalian-1

نادعلیان مجموعه کارهای  متعددی رو از روی علاقه خودش دنبال کرده... ولی همکاریش با کودکان برای من خیلی خیلی جالب و دوست داشتنی بود! این که بیای و دنبال خطوط ساده و بی غل و غش کودکانه خودتو شریک اونا بدونی... نقاشیشون رو روی سنگ حک کنی و پول فروشش رو با اونا تقسیم کنی!... خیلی قشنگه... نه! بهتره به این زیبایی بگم: "دیوانه وار زیباست!..."

nadalian-2

اینجور کار کردن... از روی عشق جلو رفتن... و آماده بودن برای هرچیزی که پیش بیاد... واستفاده از رخداد ها برای پیش بردن کار... یعنی اصل زندگی... یعنی شور عشق... یعنی هنر... یعنی حرک و تکاملی در طی این حرکت، که من شدیدا بهش علاقه دارم...

لینک های مرتبط:

[+] وب سایت رسمی احمد نادعلیان

[+] سنگ‌هایی که به رودخانه‌ها برمی‌گردند (ساغر رفیعی - رادیو زمانه)

24 May 2008

فقط یه تاک شوی سرگرم کننده!

14-just a fun show

از وقتی خبر شروع مجدد سری برنامه های رشید پور رو (که اکثراتقلیدی از تاک-شو های خارجیه!) شنیدم، مخصوصا با تحریکات آرش و آریاسب... پایه هرشبه ی این برنامه شدم. اما هرشب نا امید تر از قبل... تنها شب هایی که احساس کردم با دیدن مثلث شیشه ای سرم زیاد کلاه نرفته، گفتگوی رشید پور با داود دانش جعفری (وزیر سابق اقتصاد) وگفتگوی دیشبش (جمعه شب) با مهران مدیری (کارگردان و بازیگر مجموعه طنز مرد هزارچهره) بود.

گرچه برنامه دیشب جزء معدود موارد حضور مهران مدیری در یک گفتگوی تلویزیون بود، ولی تنها جذابیت این گفتگو بخاطر سوال های خاله زنکی رشید پور (باز هم به رسم نسخه های خارجی) و جواب های جالب مدیری بود.

اما باید اعتراف کنم بخشی که مدیری با خنده، رو به دوربین و خطاب به محمدرضا شریفی نیا گفت: "تو نبودی که داشتی خودتو می کشتی که تو مردهزار چهره بازی کنی؟!..." من یکی رو از خنده روده بر کرد! اما ایراد این گفتگو این بود که اطلاعات قابل توجهی به بیننده نمی داد...

اینجای صحبتم با آقای رشیدپوره... اصلا بذار اینجوری بگم. برنامه شما خوبه... ولی چند تا چیز هست که شکل برنامه و خروجیش رو کج و معوج کرده...

- دکور غرق رنگ... و نورپردازی نا مناسب... (درسته که با رنگ قرمز سعی در القای فضای تهاجم و به چالش کشیدن میهمان و مسئله مورد بحث رو دارید... ولی افراط هم خوب نیست!)

- وله ها و تیتراژ در حد و اندازه ی یک تاک شوی حرفه ای نیست! (فضای تیتراژ بیشتر به درد فیلم های بالیوودی میخوره!)

- کلمات و گفتار شما بهتره پخته تر تازگی بیشتری داشته باشه... نمیدونم چجوری... ولی میدونم نوع گفتارتون به دل من و خیلی های دیگه نمیشینه!

- مهم تر از همه محتویات گفتگو هاست... به نظرم صرف داشتن اطلاعات پشت پرده ای از میهمان برنامه، نمیتونه آمادگی خوبی برای دعوت باشه... بهتر نیست پیش از برنامه روی سیر گفتگو بیشتر فکر کنید؟! تا برای بیننده هم جذاب تر باشه...؟

- و مورد آخر که شاید بارها در مورد شما ذکر شده... و البته گویا در سری اخیر سعی در رفه بیشترش دارید. سعی کنید کمتر به تاک-شو من دیگری شبیه باشید... ;)

خیلی حرف زدم! مثلا فقط میخواستم درمورد برنامه دیشب بنویسم...

23 May 2008

کجایی حسن دی وی دی...؟!

13-dvd

از یه طرف این کنکور مادر مرده افتاده به جونم...از یه طرفم معلوم نیست این حسن دی وی دی کجاست...؟! به قولی موندیم تو خماری دی وی دی... بابا من دی وی دی میخوام...!:(

اما عوضش این فیلم آخری که دیدم (2-3 ماه پیش از حسن خریده بودم) عالی بود! شدید باهاش حال کردم... مخصوصا با زوایای دوربین! The Diving Bell And The Butterfly... درسته زیرنویسش ترجمه مذخرفی داشت (این یارو پدرخوانده همیشه ترجمه هاش گنده!) اما هیچی از ارزش فیلم کم نکرد...

با استفاده از زاویه ها و نورپردازی های خاص... همینطور صدا برداری جالب کار، تونسته بودن به خوبی حس درموندگی رو تو وجود قهرمان داستان در بیارن... یه جورایی باهاش احساس همزات پنداری کردم... حرف منم هیشکی نمیشنوه...

فک کنم پارسال هم تو کن جایزه برد...... آره...رو پکش هم زده! بهترین کارگردانی...!

راستی قیافه م الان خیلی خنده دار شده! شدم حاصل یک شوخی شهرستانی...! توضیح بیشتر نمیدم. خودتون ببینین...

22 May 2008

کن - سامان سالور - مرجانه ساتراپی

12-de cannes festival

باز هم همون قصه ی قدیمی... باز هم سو استفاده... باز هم همه چیز را به نام خود زدن... اتفاقی که تو این دولت و دولت های قبلی بار ها و بارها تکرار شده...

تا وقتی طرف اینجاست، محلش نمیذارن... به محض اینکه سری تو سرا در میاره... از دو حالت خارج نیست! یا سرشو زیر آب میکنن.. یا پرچمشونو میچسبونن رو کله ش...

سامان سالور رو 3 سال میدوانن... آخر یه اکران کوچیک تو دانشگاه شهید بهشتی بهش میدن... بعد وقتی میره کن... میگن تنها نماینده ایران اسلامی... مایه افتخار... و انواع برچسب ها و مارکت ها...

حالا خوبه فیلم ساتراپی (انیمیشن پرسپولیس) که خودش امسال از داور های فستیوال کن هست، بر ضد آقایون علما و فضلا بود. وگرنه فوری اونم به نام خودشون سند میزدن!

saman salvar marjane satrapi

شاید این بحث خیلی تکراری و دستمالی باشه... پس باقیش رو میزارم به عهده خودتون و فقط به چند تا ارجاع لینکی بسنده میکنم!

[+] خوشحالي فرانسوي‌ها از بازگشت ايران به جشنواره فيلم كن! (خبرگزاری فارس)

[+] گشت و گذاری با دوربین در کن (پرویز جاهد - رادیو زمانه)

[+] بزرگداشت می ۶۸ در فستيوال کن (پرویز جاهد - رادیو زمانه)

21 May 2008

هیچ خبری نیس... خیلی معمولی...!

اومدم یه پست خیلی معمولی در یک حال کاملا معمولی و در یک روز کاملا معمولی جهت یک دلیل خیلی معمولی بزنم...!! اصولا مرضم گرفته همینجوری الکی سر کارت بذارم که پست الکی معمولیم رو بخونی...! اگه نخوندی یعنی خیلی زرنگی! :دی

* * *

پریروز یکی از فالو های تویترم یه لینک داد؛ رفتم دیدم ماندم انگشت بر دهان!! تا حالا هنگ درام شنیده بودین!؟ حالا بشنوین! اینی هم که تو این ویدئو هست یکی از نوازنده های هنگ درامه به اسم Manu Delago! اینجا و اینجا هم دو تا ویدئوی دیگه از نواختن این ساز جالبه... من که شیفته ش شدم!

پ.ن: نشانه ی دیگری از مدیریت امام زمان بر کشورمان در اهواز دیده شد!! :دی

18 May 2008

فاحشه؟! نه... سوءتفاهم شده!

10-metro-guidance asabi

شما اگه جای من بودین چی فکر می کردین؟... از پله های متروی شادمان میای بالا... به سمت گیت خروجی میری... به غرفه ی تبلیفاتی تالیا که مثل همیشه خالیه (لا اقل من جز یکی دو بار کسی روتوش ندیدم!)  نگاه می کنی... بعد سرت رو که می چرخونی به خانومی با شال زرد برخورد می کنی... قبل از اینکه بخوای عذرخواهی کنی با این جمله مواجه میشی: "برو گمشو کثافت!..."تا 2-3 ثانیه به قولی هاچمز میمونی...؟!؟!؟!

بعد از گذشتن از فاز هاچمز بر میگردی و میبینی خانوم شال زرد داره به سمت پله های منتهی به سکو بر می گرده...

میگی: "خودتو [...]ی بعد [...] هم میکنی؟!!؟...

خانومه میگه: "خفه شو!..."

میگی: "تو برو ب[...]!"

میگه: "خفه شو [...]!"

آمپرت بدجوری میره بالا... میخوای بری سمتش که چند نفری که کنارت هستن جلوتو میگیرن و میگن: "ولش کن... دختره..." تو هم راهت رو کج میکنی و وقتی داری به سمت گیت میری میگی: "[...]"

از مترو که بیرون میای سرت داره میترکه... برای چندمین بار کثیف بودن همه چیز و همه کس (بفتح کاف) بهت ثابت میشه...!

روزی که شهوت هنوز در حومه ی شهر بود...

روزی که رفت از یاد... روزی که ماند بر یاد...

تا باد چنین باد... داد و بیداد... که تا باد چنین باد...

* * *

تو پست قبل مثلا خواستم قید بلاگ و نت و... رو بزنم... اما تو دو سه روز اخیر به این نتیجه رسیدم که هرچه باداباد... کاردانی هم قبول شدم میرم... نمیخوام خودمو منتر این چیز مذخرف کنم...

میشه یه مرده بود تو بیمارستان... میشه یه قرص خورده توی قبرستان...

میشه یه مرده بود تو بیمارستان... میشه یه مادر مرده تو بیمارستان...

میشه داد زد... آهای مردم...کلا به [...]م...!

راستی حتما این آهنگ گروه بالگرد که تازه کارش رو شروع کرده گوش کنین. خیلی حال کردم باهاش! عاشق فضاش شدم... منتظرم آلبوم کاملشون بیاد ایران... اطلاعات بیشتر در مورد این گروه رو میتونین اینجا و اینجا پیدا کنین.

پ.ن: این مطلب لوا زند خیلی جالب بود... شاید بی ربط به اونایی که بالا نوشتم هم نباشه...( البته فکر نمی کنم دختر خانومی که خانوم زند مد نظرشون بوده شباهتی با خانوم شال زرد داشته باشن!...)

12 May 2008

تعطیلی موقت!

09-closed to second announcement

متاسفانه یا خوشبختانه مجبورم به خاطر چیز مذخرفی به نام کنکوربه مدت یکی دو ماه بلاگیدن و کلا سراغ کام رفتن رو بی خیال شم. (همه از اول مهر این کارو میکنم من تازه 1 ماه مونده به کنکور احساس خطر کردم!! :دی)

چون هرجوری تلاش می کنم که کم پست بزنم نمیشه... در نتیجه تعلیق بهترین راهه...

واسم دعا کنید که مجبور نشم یه سال دیگه رو هم با خوندن درسای مذخرف نا مربوط تلف کنم... همین امسال غالش (شایدم قالش) کنده شه...

پ.ن: گزینه درست همون 4 بود!! ارجاع به پست "مضحک ترین تست"

10 May 2008

طرح تی شرت های نیما بهنود، این بار روی لنگ ایرانی!

08-long fashion

نیما بهنود طراح مد ایرانی (fashion designer) که پیش از این طراحی تی شرت هایش توسط جوانان ایرانی و حتی خارجی مورد توجه قرار گرفته بود، پس از چاپ طرح ها بر روی کیف زنانه، این بار طرحی با عنوان The Long را رونمایی کرده است که همان حال و هوای قبلی را در تجربه ای جدید یعنی لنگ ایرانی دارد! پیش از این شخصا خلاقیت خاصی در کارهای نیما بهنود نمی دیدم. اما با ین ابتکار تازه اش، به نو آوری و تفکر خلاقش ایمان آوردم. این طرح شاید بتواند باطرح های جدید شال گردن های موجود در بازار و حتی دستمال گردن های ملوانی کهمدتی است باب شده، مغابله کند!

اگر چنین اتفاقی بیوفتد جای امیدواری است که برای طرح های مدرن هم از سنت های قدیمی کشورمان استفاده کنیم.

البته مانعی در اول را است... که عدم راه یابی اجناس نیما بهنود به ایران است. در مورد تی شرت ها هم پیش از این با قیمت های بالا (قریب به 60000 تومان) مواجه بودیم.

چند عکس از طرح های جدید نیما بهنود:

 69 longcampaign4-746821news_long2-709211 news_long-774234-1 news_long-774234detail3-739117

پ.ن 1: وای ایندفعه چقدر قلنبه سلنبه نوشتم... خفه شدم!

پ.ن 2: در مورد ایرانی بودن لنگ هم کمی به شک افتادم... شاید همان long لاتین به معنی بلند و دراز بوده...

09 May 2008

ساز را باید شست... جور دیگر باید زد!:دی

07-book fair 87-bazdid

هوم... بعد از چند ماه (شاید 3 یا 4 ماه) ساز رو جوری دست گرفتم که بدجوری بهم فاز داد... خوبیش اینه که من اصلا خوب ساز نمی زنم!:دی در نتیجه هیچ کس برای بار دوم ازم نمیخواد که براش ساز بزنم! فقط یه وقتایی که بدجوری هوس می کنم... یه کارایی با ساز می کنم... یعنی من که نه.. ساز یه صداهایی در میاره که... دیوونم میکنه... دوست دارم با مرام...

07 May 2008

مصلی کتاب و سه کله پوک!

06-book fair 87-bazdid

سه کله پوک (خودم - آرش - آریاسب) دیروز و امروز سفری داشتند به مصلی کتاب مقدس که طی دو آلبوم پیوستی ثبت شده است... (روز اول - روز دوم)

مشکلات پیش بینی شده رخ نداد! بخش اطلاعات نمایشگاه خوب عم کرده بود و چیدمان غرفه ها بهتر از پارسال بود. در کل مشکل زیادی با پیدا کردن غرفه ها نداشتیم. مخصوصا تو بخش ناشرین خارجی. دستشون درد نکنه!:دی

پ.ن: احتمالا یه سری دیگر هم خواهم رفت!هم برای میتینگ دوستان انجمن مووبل تایپ فارسی و هم برای خرید کتب تست!:(

04 May 2008

مضحک ترین تست - تعجب در برابر احترام!

05-test e ghalamchi

یکی از بجه های کتابخونه از اون سر در حالی که داشت می خندید به سمتم اومد و این تست رو از تو کتاب مشق هنر قلم چی بهم نشون داد!:دی واقعا که مضحکه!! آدم باید خیلی کند ذهن باشه که نفهمه یه آدم فقط میتونه یه جا دفن بشه! نه دو جا...

* * *

چند روز پیش تو خیابون انقلاب از سمت حافظ به سمت چهار راه ولیعصر میرفتم که این اعلان نظرم رو شدیدا جلب رد! از بس که بهمون توهین کردن و تو سرمون زدن، یه بار هم که بهمون احترام میذارن تعجب می کنیم...!

پ.ن: در کمال ناباوری گزینه ی صحیح: 4!! گویا محل دفن مولاناشاه در جوار قبر مولانا سلطان علی، و در حرم امام رضا (ع) هست!!! :دی

03 May 2008

نمایشگاه کتاب تهران در خاک و خول*...!

04-book fair 87

گویا امسال هم مجبوریم تجربه بد سال گذشته رو با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب 87 توی مصلی تکرار کنیم. البته مثل همیشه وعده های زیادی داده شده که:"آره به خدا امسال بهتره... بیاین...!" :دی

چند رو پیش تو بانی فیلم خوندم که امسال سال آخره که نمایشگاه تو مصلی ست. سال دیگه جایی به اسم باغ کتاب قراره محل برگزاری نمایشگاه باشه. برای پیگیری هم به آفتاب سر زدم که توضیحات ناقصی دستگیرم شد. (لینک خبر در آفتاب)

اتفاق جالبی که گویا تو روز افتتاحیه افتاده غیبت رئیس جمهور توی مراسم افتاحیه بوده! بعید میدونم که این غیبت بی ارتباط با اختلاف اخیری که در ارشاد بین دفتر امور چاپ و صفار هرندی پیش اومده بود باشه...

ما که هنوز نرفتیم... احتمالا یه بار وسط هفته و یه بار هم آخر هفته خواهم رفت. بعد از زیارت مصلی کتاب (!) حتما پستی اندر احوالات ما در آن مکان مقدس و نوستالژیک پابلیش خواهیم نمود. :دی

پ.ن: سایت نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

*خول: ایهام دارد. اول همان پسوند خاک و دوم دیوانه و ابله!

02 May 2008

الکلی های گمنام

03-anonymous alcohoics

قبلا اینجا درمورد این تشکل صحبت مختصری کرده بودم. اما امروز گوگلش کردم و به سایت بین المللی و همینطور ایرانی این انجمن جهانی رسیدم!

انجمن الکلی های گمنام ایران [+]

انجمن الکلی های گمنام بین المللی [+]

وجود چنین تشکل هایی در نگاه اول جالب و بعد از اون خوشحال کننده ست. البته اگر مثل ایران برخورد نامناسب باهاشون نشه... توصیه میکنم مطلبی که تو بلاگ 360 ام نوشته بودم (همون بالایی) رو بخونید.

01 May 2008

موز شسته

02-banana chewing gum

داشتم لباس ها رو رو بند پهن می کردم. شلوار قهوه ایم رو که تکوندم دیدم پیکسل فروغ و مونالیزا روش مونده بوده و مامان نفهمیده! حالا خدا رو شکر چیزیش نشده بود. اما تو جیبش انگار چیزی بود... دست کردم توش... بله! آدامس موزی که دیروز خریده بودم و دو تاش رو هم خورده بودم!... الان گذاشتم خشک بشن. امیدوارم قابل خوردن باشن...

پ.ن: تست شد! انگار قابل خوردنه...

آغاز دوباره... لیک در دوردست خودم!

بعد تقریبا یک سال سرگردونی... در آستانه کنکور هنر 87 بلاگ اسپات رو برای بلاگیدن (!) انتخاب کردم. قطعا تا کنکور زیاد نمیتونم پست بزنم، ولی احتمالا اقلا هفته ای یه پست رو خواهم داشت. انتخاب اسم شاسوسا هم برای بلاگ علاقه فردی خودم به سهراب و خصوصا شعر شاسوسا بود.


کنار مشتی خاک


در دوردست خودم، تنها، نشسته ام...


و در این عطش تاریکی صدایت می زنم: «شاسوسا»!


این دشت آفتابی را شب کن...